قلم و کاغذ
خط می کشد قلم بر پیکر کاغذ
و حکایت می کند،قصه غصه های فراق را
که از جام تنهایی دل لبریز شده
خط می کشد قلم بر سینه کاغذ
تصویر محزون و آتشین اشک را
که بر گونه های خشکیده صبر
از فراسوی سراب ابهام جاری شده
که ابتدایش هیچ بود
و انتهایش تهی است
خط می کشد قلم بر چهره کاغذ
تا محو کند هر سپیدی ِ زلال را
و حک شود افسوس هزار باید و شاید
هزار اما و اگر...
خط می کشد قلم
و سیاه میکند سپیدار کاغذ را
که درد ناگفتن ها بر جان کلام سایه افکنده
و بر ژرفای خونین ِدل خیمه زجر علم کرده
خط می کشد قلم بر بند بند کاغذ
تا رها شود از بند محنت و رنج
قلبی شکسته و دربند غم
خورشید در اسارت غربت
مأمون:یابن رسول الله از شما تقاضا دارم به توس آمده و حکومت ما بر مسلمین را همیاری کنید و ولیعهد من در امور مذهبی باشید.
علی ابن موسی الرضا: ای مأمون اگر بخواهی با استفاده از مقام و اعتبار من نزد مردم،آنان را فریب دهی و به حکومت فاسد خود ادامه،این درخواست را قبول نمی کنم.
فضل بن سهل:یابن رسول الله،دربار امیرالمومنین به رهنمودهای مدبرانه و آگاهانه شما در پیشبرد اهداف دین مبین اسلام نیازمند است.
علی ابن موسی الرضا:من برای پایداری احکام اسلامی و فرمایشات قرآن کریم از شهر و کاشانه و خانواده خود دل کنده و راهی توس می شوم و غربت این شهر را به جان می خرم و تنها در راه دین و هدایت مردم قدم به درگاه اشرافی تو می گذارم و هیچ دخالتی در امور سیاست های دستگاه ظالمانه تو نخواهم کرد.
...
مأمون :عمو زاده بریده ام.خسته ام. از دعوت شما به دستگاه حکومت ام نادم و پشیمانم.هر تدبیری می اندیشم،هر تصمیمی که می گیرم،هر دستوری که می دهم با عرایض شما در مجالس مناظره با عالمان،مغایرت دارد.مردم هر روز بیشتر و بیشتر به سمت شما جذب می شوند و معترض به سیاست های حکومتی بی عباس.
علی ابن موسی الرضا: فکر کردی که نمی دانستم عمق هدف ات از دعوت من به این شهر و این پست چیست؟ فکر کردی پذیرفتم که علاقه مند به فلسفه و دین هستی یا دانش دوست و عالم پرستی؟پذیرفتم که مرا به اینجا آوردی تا دستگاهت را از دانش پرثمر کنی و از پندهای قرآن عبرت گیری و حکومت را به دست فرزندان علی بسپاری و کنار روی ؟و قلبت برای پیروزی اسلام می تپد و تنها به گسترش اش در سراسر جهان می اندیشی و هیچ در سر رویای گسترش فتوحات و امپراطوری بر کل جهانیان را نداری؟ فکر کردی که باور کردم که دلت برای گسترش علوم دینی سوخته است که در جستجوی علم و فقاهت مجلس اندیشه به پا می کنی و صدها عالم را مجبور به منازعه با من می کنی؟ این همه طلا و سکه بذل و بخشش کردی و بهترین و متبحرترین فیلسوفان و عالمان سایر ادیان را از سراسر هستی دور خود جمع کردی تا در مجالس مناظره مرا شکست دهند و اعتبارم را نزد مردم از بین ببرند.مرا از دیار خود جدا ساخته و در کنار خودت زندانی ام کردی و چون پدرانم دستهایم را به بند کشیدی تا مردم را چون حکومتهای انحرافی گذشته به جهل کشانیده و آنها را سرگرم کشف و شهود و مجادله میان جبر و اختیار و جدل میان صفات خدا و ذات خدا می کنی تا آسوده دست به هر کاری بزنی و اعمال پست و ناحق خود را دنبال کنی و هیچ کس را بر سر راه ات مانع نبینی.از دین داری و عدالت سخن می گویی و خود را ولی مسلمین معرفی می کنی و فرزند رسول خدا را به درگاه فساد ات می کشانی و مردم را با زور زر و سکه سرگرم ترجمه آثار دیگر ملل می کنی و به اندازه حجم مجلدهای نوشته شده کیسه ها طلا هبه می دهی و خود را اندیشمند می خوانی در حالی که تو و پدران ات و خلافت جعلی تان از ریشه با اندیشه های ژرف اسلام در تضاد است.
مأمون: یابن رسول الله صبرم سر آمده،دیگر توان شنیدن اندرزهایت را ندارم.اشتباه کردم.خطا کردم.
علی ابن موسی الرضا:تو با کدام منطق و حق بر مسند خلافت نشسته ای و زمام مسلمین را به دست گرفته ای و با تبلیغات دروغین و مکارانه خود بر امت رسول خدا حکومت می کنی؟ و رهبری رسول خدا و امامت فرزندان اش بر امت اسلامی را از پدرت به ارث می بری و به پسرت می سپاری به اسم اجماع و شورا و در واقع به رسم وصیت!
مأمون: یابن رسول الله کافی است،دگر طاقت ندارم.بنوش این جام زهر را که مدتی است که از وحشت قدرت و شهرت تو در میان مردم خواب به چشمانم نمی اید و کابوس های شبانه ام خلاصم نمی کند.بنوش و رهایم کن که به ستوه آمده ام.
علی بی موسی الرضا: فکر کردی که شیفته قدرت بودم یا تشنه کیسه های سنگین زر؟ من تنها به حفظ اصول دین می اندیشم و قدرت فرعونی و ثروت قارونی تو را ذره ای مقدس نمی دانم .دربار اشرافی تو با دو اصل عدل و امامت است که مخالفت می کند و متزلزل می شود.وگرنه تعریف تو از توحید که یعنی خدا وجود دارد و معاد که حساب و کتابی وجود دارد و نبوت که پیغمبر را قبول داری،خطری را شامل حالت نمی کند و تنها عدل و امامت است که حقانیت را از تو سلب می کند.
مأمون: بگیر جام زهر را و بنوش
علی ابن موسی الرضا: باز هم داری مرتکب اشتباه میشوی.دوام حکومت ات را پایین می آوری.از هم خواهی گسست
مأمون: یابن رسول الله بنوش حتی به زور شمشیر بنوش
علی ابن موسی الرضا: اگر علی زمامدار بود و اگر امامت تحقق پیدا می کرد،اسلام دستاورد رسول خدا پایدار می ماند و بازیچه دست ابوبکر و عمر و عثمان و خاندان مستکبر بنی امیه و بنی عباس نمی شد.
به زور تیغ ات این جام زهر را می نوشم،بدان از نزدیکی زمان فروپاشی درگاه تو ثانیه ای کاسته نمی شود.اما من پرنده مهاجر در اسارت تو در خاک غربتی دفن خواهم شد که هر ساعت و دقیقه،هزاران پیاده و سواره به سوی من خواهند آمد و بر سر مزار من خواهند گریست و تو در حسرت یک نیم نگاه،متلاشی خواهی شد.
..................
پ.ن اسلام علیک یا عالم ال محمد،علی ابن موسی الرضا،
میلادت شکوفه باران
سالهایی که خیلی زود گذشت...
درست ده سال پیش بود و من دانش آموز کلاس سوم راهنمایی بودم.صبحها ساعت 7 با شش تا از دخترای همسایه که همه همسن بودیم راهی مدرسه که چهار تا کوچه بالاتر از خونمون بود،می شدیم و طی مسیر کوتاه 5 دقیقه چه آتیشها که نمی سوزوندیم.همه توی مدرسه از کوچیک و بزرگ ازمون حساب می بردن و ناظم و مدیر و دبیران مدرسه هم همیشه از شلوغکاری ها و بی انظباطی هامون شاکی بودن.خلاصه کارمون توی مدرسه همه چیز بود الا درس خواندن.از انواع و اقسام ورزشها و بازی ها گرفته تا مسخره کردن این معلم و اون همکلاسی.گاهی وقتها هم بازیگوشی هامون تن بچه زرنگها را هم غلغلک می داد و اونا را هم سمت ما می کشید و اون وقت بود که معلم ریاضیمون که از قضا همسایه روبه رویی ما بود،حسابی کفری می شد و کلی داد و بیداد که شما بچه درس خونا را هم منحرف کردین و نمی ذارید بقیه درس بخونن و در نتیجه قهر می کرد و می رفت بیرون از کلاس و ما هم که انگار نه انگار که خطاکاریم و مجرم،شروع می کردیم به ادا و اطوار در اوردن و به سخره گرفتن دبیر ریاضی.
یه روز یعنی 7/7/77 زهرا،یکی از دوستان صمیمی و به قول اون موقعهامون بچه باحال و اما خر خون مدرسه که بعضی ها هر سه سال راهنمایی را باهاش همکلاس بودن،به دلیل تغییر محل سکونتش،مجبور شد مدرسه اش را عوض کنه و ما هم که از همنشینی با زهرا حسابی کیفور بودیم،کلی دمغ شدیم که چه حیف می شه چون اون تنها بچه درس خون شلوغ گروه بود و گاهی وقتها با افتخارات تحصیلیش بقیه را هم انگیزه دار می کرد.خلاصه آخرین روز تحصیلی زهرا فرا رسید و ما هم براش گودبای پارتی گرفتیم و ناظم و چندتا از معلمها را هم دعوت کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذراندیم.زهرا هم به عنوان یادگاری روی یک ورق کاغذ برای همه نوشت که در تاریخ 8/8/88 همه دوستان دوران راهنمایی ام را از ساعت 18 الی 22 به جشن ازدواجم دعوت میکنم.آدرس:مدرسه راهنمایی شهید فتوتی. بعد هم از همه خداحافظی کرد و رفت.
بلاخره اون روزای خاطره انگیز با هزار جور فراز و نشیب خیلی زود گذشت و کم کم اون جمع بیست،سی نفره مان از هم گسست و هر کی رفت سوی خودش.تا به امروز که 8/8/88 است و من نه از هیچ کدام از همکلاسی هام خبری دارم و می دونم کجا هستند و چه کار می کنند و نه اون بچه شر و شلوغ و درس نخونی هستم که از 17 بالاتر نمره نمی گرفت و به همه هم می گفت که تا دیپلم بیشتر نمی خونه.امروز نه می دونم زهرا کجا هست و چطور روزهاشو می گذرونه و نه اصلأ می دونم ازدواج کرده یا نه.شاید امروز جشن ازدواجش باشه و اون هم مثل ما نمی دونه ما کجاییم و چه کاره؟به هر حال تقدیر و سرنوشت نگذاشت که ما به دعوت زهرا توی جشن عروسیش شرکت کنیم،اما امروز به جای زهرا،همکلاسی دوران راهنمایی ام، افسانه،همکلاسی دانشگاهیم،عقدکنونش را جشن می گیره.خلاصه من توی این عمر بیست و اندی ساله هم از 7/7/77 خاطره خوشی در ذهن دارم و هم از 8/8/88.خدا می دونه 9/9/99 کجا این جهان هستم و برای چه چیزهایی غصۀ دنیا را می خورم و به این در و اون در می زنم و اصلأ زنده هستم یا نه و از کی با خبرم و از کی بی خبر و چه کسانی به دایره ارتباطاتیم راه پیدا کردن و چه کسانی خارج شدن؟ الله اعلم.
پ.ن 1: خدا همه جوانهای این دوره و زمانه را به آرزوهاشون برسونه.
پ.ن 2: افسانه جان امیدورام همگام با همسر محترمت،لحظه به لحظه زندگیت توام با خوشوقتی و سعادت باشه.
