من و دو بال بهشتی ام؛از میقات تا خدا
قسمتی از سفرنامه حج
فروردین 1388
آن زمان که من با دو بال خموده بهشتی ام و با جویباری از اشک هایم بهشت را ترک می گفتم و فرشتگان درگاه ایزد بدرقه راهم شدند.کوله بار ام تهی از کبر بود و این تنها ابلیس بود که در جستجوی انتقام از من برخاست و خنده کنان نظاره خروج ام از بهشت شد.و من چه انس ها با بهشت داشتم.همبازی فرشته ها بودم و بر بالین آنها آرام می گرفتم.من و دوبال بهشتی ام تنها بازماندگان آن همه پاکی و طهارت به زمین رانده شدیم و آن فرشته متفرعن بود که به بهانه ی بازگشتن به کاشانه بهشتی ام ،بذر کینه را در سینه ام پروراند و برای رهایی از دردهای نامنتهایش از جوی دروغ و نیرنگ و نفاق ساقه کینه را سیراب کرد و آن را به تنه ای تنومند پروراند.تا به اینجا رسیدم که خود بذر کینه در دل همنوع بهشتی ام می کارم و امروز من کنار دست شیطان چه درسها که آموختم.چه نیرنگ ها که از بر نکردم و چه ترفندها که در کردار ام به کار نبستم.و حال ای لطیف بی کرانم! از پی این قدمهای سست به سوی تو آمدم.تا یکبار دیگر نادم اشتباه ام باشم.اما اینبار نه یک اشتباه که کوله باری از خطا را به سویت آوردم .در پی بخشش.که اگر دیروز تنها اشتباه ام دندان زدن بر سیبی ممنوع بود،امروز به آتش کشانیدن بالهای بهشتی خود و همنوعانم جرم من است.و من با دو بال خموده بهشتی ام به میقات آمده ام،تا تمنا آزادگی از بند ابلیس کنم.تا همچون ققنوس خود را از تیرگی ها بسوزانم و طفلی مطهر از آن نمود دهم.و چه جایگاهی در زمین می توان یافت جز همان خانه بهشتی ام.که تو خود آن را برای بنده ات در زمین مقدور کردی.تا ندامت خود را بر ارکان چهار گانه اش تسکین دهند و روح تسخیر شده شان را طهارت.آری لبیک می گویم به دعوتی که اجابت نکردم به مکر دشمن.میقات شجره پایه های عروج من است با دو بال زخم خورده بهشتی ام.با کوله بار سنگین کبر و گناه ام.و من این مصیب را بر دوش متحمل خواهم شد.تا بار دیگر همسایه تو و همبازی ملائک شوم.تا دوباره وضو با طراوت جویبار بهشت گیرم و سجاده ام را بر آشیانه همای رحمتت گسترم و نماز را در باغچه بهشتی اقامه کنم.آری اجابت می کنم دعوت تو را.جز تو کسی نیست که فریادرس ام باشد.اجابت می کنم دعوت تو را.هرگز شریکی برای تو نخواستم که تو تنها لطیف دنیای من بودی.اجابت می کنم دعوت تو را.که سالیان است اسیر و آواره ی سرپیچی ام.اجابت میکنم دعوتت را و پناهی می خواهم تا از شر ابلیس در امان تو باشم.و من اینبار با روی سیه تر از هر بار به درگاه ات،به قبله ام ،به خانه تو ،به آشیانه ام باز می گردم تا رهایی برای گریختن از مکر شیطان بیابم.و تو پاسخ گوی بر التماس هایم که من امروز خسته و زخم خورده خدعه های شیطان ام.که من امروز به سوی تو پناه آوردم و تو خود بارها فرموده ای که پناه دهنده آوارگانی.و من امروز از همیشه آواره تر و ویرانه تر ام.ای لطیف ازلی و ابدی ام!مرا دریاب.فریاد میدهم لبیک."اللهم لبیک.لبیک لا شریک لک لبیک.ان الحمد و النعمه،لک و الملک.لا شریک لک لبیک".جز تو قادر مطلقی نمی شناسم.برای تو جایگزینی ندارم.این را با آن خرجین گناه و خطا هم معترف بودم.بارها در لحظات ارتکاب گناه هم "اشهد ان لا اله الا الله"بر زبانم جاری شده بود.دریغا که چه واژه هایی را توان درک نیافتم؟و حال اینجا در میقات.من و دو بال پژمرده بهشتی ام آمده ایم تا نیت کنیم برای رهایی و پرواز.پرواز در آستان بهشت.نیت می کنم.عمره مفرده به جای می آورم برای رسیدن به تو.برای همنشین شدن با تو.برای همسایگی در مجاور تو.و محرم می شوم از تمام تعلقات دنیوی ام.رها می شوم از خواهش های شهوانی ام.و چه لحظه باشکوهی است خلاصی از وسوسه های شیطان.محرم می شوم از دروغ.نفاق.بغض.کینه.حسد.از دنیا پرستی.از خلاصی از زمین.از ضرر رسانیدن به خلق خدا.از خودنمایی در آینه.و آینه اینبار نه تصویری از پاکی که زنگار گناه است.و این آینه بود که سالیان دراز مرا به چهره دروغین منعکس داد و پرده ای شد میان چشمان و درونم.این آینه بود که با زیبایی کاذب اش مرا سالیانی فریب داد و در جهل نگاه داشت و اینبار من در ردای سپید منع می شوم از نگریستن در آینه.که چرا آینه سالیان است که دروغ را نثار چشمانم کرده است.و من اینجا کوله بار گناه ام را بر زمین گذاشته و بساط خود آرایی و خودنمایی،خود برتربینی و خودخواهی را بیرون کشیده و گوشه ای دفن می کنم.که روزگاری آن را به بهای پاکی ام از شیطان خریداری کردم.و جای آنها یکرنگی ام را به او بخشیدم.و امروز در جامه احرام،یکرنگی را از ایزد تمنا می کنم.و او همچون همیشه لطیف و مهربان آن را عطایم می کند و من چون هیچ زمان با ایزد عهد می بندم تا پای جان از یکرنگی ام پاسداری کنم.کوله بارم سبک تر از دیروز است.راستی چقدر این صفات شیطانی بر دوشم سنگینی می کردند.و حال چه آسوده خاطر شده ام با نبودشان.

***
حجرالاسود،سنگ سپیدی که به فرمان خدا از بهشت هبوط می کند بر زمین.و اکنون هزاران سال است که غبار غلیظ و سنگین گناهان من و همنوعان ام،چهره اش را کدر و سیاه کرده است.حجرالاسود دست راست خداست.و باید از حجرالاسود وارد مطاف شد.از دست راست خدا...باید دست راست را بلند کرد و نیت کرد.الهی! نغمه حج زمزمه می کنم برای عمره مفرده به پاس رسیدن به خالقم.سپس تکبیر میگویی.الله اکبر.الله اکبر.و این تنها من نیستم که طغیان می کنم،بل همان رود عظیم مردم است که به اقیانوس سرازیر می شود.روزگاری من نیز هم بستر این رود از اقیانوس سرچشمه گرفته و در گردآب دنیا از آن کنده شده و راه گم کرده ام و اینک همنوا با مردم،همبازیهای بهشتی ام ،به آغوش اقیانوس باز می گردیم.مطاف آغاز می شود از رکن حجرالاسود.دست راست خدا.حاج عجمی بلند دعا طواف دور اول می خواند و ما همنوا با او بانگ سر می نهیم.سرآغاز عاشقی از رکن حجرالاسود تا درب کعبه است.همین جا بود که خداوند با مهربانی بی کران اش توبه آدم را می پذیرد و میوه ممنوعه را حلالش می کند و به آدم وعده بازگشت به بهشت را می دهد،اگر نیک پندار باشد.درست روبه روی درب کعبه است که مقام بت شکن تاریخ واقع شده.قطعه سنگی که ابراهیم بر آن می ایستاده و کعبه را بنا میکرده و از همین است که جای پای پیام آور خدا،نمرود شکن تاریخ بر چهره شرمگین سنگ حک شده.هر چند که عرب جاهل مکان ابتدایی این مقام را تغییر داده.اما چه فرق می کند مقام ابراهیم نزد خدا همان که باید باشد پایدار است.حال رکن عراقی را طی می کنیم.اما حجر اسماعیل.فرزند خلیل الله.نیم دایره ای قوس مانند.دامان هاجر.مزار اسماعیل،قربانی خداوند و اینک هیچ کس رخصت ورود به حجراسماعیل را ندارد.دخول در حجر ابطال طواف است.هاجر و اسماعیل نزدیکی رکن شامی آرمیده اند و چه زنی است این کنیز.حبیب خدا.همسایه خدا.کنار رکنی از ارکان کعبه،خانه ابدی اش بنا شده.به پاس رنجهای نامنتهایش.خدا عادل است.از رکن شامی تا یمانی نسیم بهشتی چهره ام را در آن گرمای طاقت فرسا می نوازد.به رکن یمانی که می رسم،نام مولایم علی را بر زبان می آورم.شکاف کعبه.مولود کعبه.به راستی علی که بود که خدایش اینگونه او را منت می گذارد؟کعبه می شکافد و علی متولد می شود.و اینک سالیان است که گناهان انسان در نزدیکی همین شکاف از او جدا می شود به برکت زادگاه علی.
***
رکن یمانی هم پیموده می شود و باز از نو،حجرالاسود،منظومه آفرینش.به حجر می رسم،دست راست خدا.دست راستم را بلند می کنم تا خدا آن را محکم بگیرد و می دانم که رهایم نخواهد کرد.الله اکبر.تو بودی که از پلیدی ها رهایم کردی و به خانه ات میهمانم.تو بودی که غبار زهراگین نفاق و کینه را از چشمانم زدودی تا شفاف تر ببینم آنچه را که نمی دیدم.و اینک من در سرزمین پاک به وسعت تمام خلقت ایستاده و به دور مکعبی در طواف ام و در حقیقت بر دایره رحمت و مغفرتت غوطه ور ام.طواف تمام می شود و اینک از رکن حجرالاسود،یعنی دست راست خدا باید از مطاف خارج شویم و پشت سر ابراهیم،خلیل خدا نماز طواف خوانیم.به راستی ابراهیم نزد خدایش چه کرد که فرزندان آدم هزاران سال است که جای دو پای او را آیت و نشانه اخلاص خود می پندارند.می دانم او بنده ای بود از بندگان خدا که فرزند اش را به قربانگاه می کشاند برای خشنودی خدا و به راستی چه کسی چنان شهامتی را بر دوش می کشد جز ابراهیم خلیل خدا،بنیانگذار توحید در بت خانه؟نماز طواف را باید به امامت ابراهیم ادا کنیم در پشت مقام ابراهیم.معمار انقلاب خدا.شورشگر آسایش ظالمان.نماز خوانده می شود.دلم همگام با ابابیل در آسمان به گردش است.خدایش را می ستاید.عاشقانه،عارفانه،همچون ابدیت سر بر سجده می گذارد در حریم امن ایزد می گردد و می خندد.مسرور است از بنده نواری دیرینه خدایش و من با روح بلند پرواز عروج ام را نظاره می کنم از بلندای بام کعبه.با دو بال ارمغانی بهشتی ام تا خدا.عروجی خاضعانه از این حریم امن.تا بنده شدن و بندگی کردن.تا انسان ماندن.تا بازگشتن به خدا.به سر منشاء روح دمیده شده در من.تا وصول تکه به مبدأ.قطره به دریا و دگر تا خدا رسیدن

***
اینک جزء دگر از حج. آهنگ مسعی.سعی در دو کوه صفا و مروه.هفت بار.همنوا و هم آهنگ هاجر.همان کنیز محبوب خدا.زن بی فخر افریقایی.به جستجوی جرعه ای آب از صفا به مروه.از مروه به صفا.درست هفت بار.هفت آسمان.و هر بار تنها سرابی در نوک قله و تنها حبابی در فضا و سنگهای گداخته کوهستان و اشعه فروزان آفتاب و اشک های اسماعیل و پای کوبی هایش بر دل کوه.و باز هاجر،کنیز زجر کشیده حبشی،در پی قطره ای آب برای نوازدش.فرزند ابراهیم.خلیل خدا.عصیانگر ظلم و ستم.و اینک باز سراب و پژواک زمزمه آب.و باز طغیان اسماعیل عطشان.و اینک دل کوه است که می خروشد.می جوشد.می سوزد و از فرط عطشان اسماعیل می گرید و جوشش بی قرار آب بر زیر پای نوزاد هاجر،همسایه مسکین خدا.و این کوه است که می شورد و اینبار آب از فرش زاده می شود نه از عرش.و حال من در مسعی.یه یاد هاجر و ریسه های نوزاد تشنه لب اش.و برکه خروشان از کوه به امر لطافت خدا.هفت بار از صفا به مروه و از مروه به صفا به فاصله چهارصد متر در هر دور.از صفای ازلی به سوی مروت ابدی.و هر بار الله اکبر.خدا بزرگ است و من بزرگی اش را در التماس اسماعیل و سعی هاجر دیده و شنیده ام.
هفت بار در پیمایش و تلاش،هفت بار در پی آزادگی،انسانیت،بندگی،هفت بار سعی میان صفا و مروه تا رفع عطشان اسماعیل.قدمی نمانده باید کوشا بود.قدمی تا خدا رسیدن و در همسایه خدا بیتوته کردن.همان فراز بهشتی و اینک مسلک در صفا و مروه یعنی انتهای هبوط بهشتی.و ابتدای آزادگی و رهایی از بند فسون ابلیس.این اهریمن نفس.تا پیوستن به نور در چند قدمی کعبه.سنگ نشان خدا بر زمین.سعی تمام می شود و اینک باید بر بلندای مروت ایستاد و تقصیر کرد.یعنی رهایی از مادیات.پایان قصد و آهنگ حج.رستگار از کبر و غفلت و پیش به سوی انسانیت و زلال بی انتهای زمزم.تنها ذره ای از موی خود را می چینی برای خروج از احرام و بعد انسان شدن.پاکی،خلوص.صفا و مروت.و آنها همه صفات انسانیت است که گرد من ظهور می کند و پایان عمره.و نجات از دیو سرکش روح.یعنی شیطان.خناس آفرینش.پاسی از شب می گذرد و من رها از خستگی و ملالت به سوی مطاف می روم.و اینک طواف نسا.ادای سنت هاجر.و این کنیز برگزیده خداست که به پاس قدردانی از لطافت خدایش بر گرد کعبه طواف میکند.شوط اول.باز آغاز آفرینش از دست راست خدا و بیعتی مستدام با خدا برای بنده ماندن.شوط دوم.شوط سوم.....شوط هفتم.پایان مسئولیت مسلمان.تسلیم خدا.توکل مطلق.ایمان مطلق.تعلق مطلق و اینک نماز طواف نسا به اقامت ابراهیم،آتش افروخته نمرودیان.پیر بت شکن.پایه گذار شهامت و اخلاص.و سلام نماز طواف یعنی پایان حج.رهایی از بند های ذلت و حقارت.و پیش به سوی خدا.به روی خدا ،در همسایگی خدا.سینه به سینه کعبه.
در جستجوی جذب مخاطب
حضور نظریات معتدل ارتباطات اجتماعی و تأکید بر سلایق و علایق مخاطبان در انتخاب برنامه ها،چند سوایی است که با وجود دایره بی سر و ته خط قرمزهای صدا و سیما برای برنامه سازان رسانه ملی اهمیت یافته.در این راستا پخش سریالهای دنباله دار فصلی و رمان گونه با موضوعات اجتماعی و تا حدودی نزدیک به واقعیت های زندگی جمعی از جمله نیازهای مخاطب و انگیزه وی از رسانه است.
"نرگس"به کارگردانی سیروس مقدم،اولین سریالی بود که به مدت سه ماه و هر شب از شبکه سوم سیما پخش شد.علارقم نقاط ضعف فراوان در این مجموعه، تازگی موضوع و سبک فیلم،پخش شبانه این سریال،موجب جذب مخاطب و استقبال از این سبک سریالهای شبانه و رمان گونه شد و موفقیت در این امر،برنامه سازان و فیلم سازان رسانه را به سمت ساخت مجموعه هایی با محتوایی نزدیک به زندگی روزمره کشید و پس از آن این چنین سریالهای فصلی و رمان گونه نظیر ترانه مادری،پس از سالها،فاکتور ۸،رستگاران،شب هزار و یکم، شمس العماره و ...یکی پس از دیگری از شبکه های سیما پخش شد.نکته مورد توجه این است که این قبیل برنامه ها که توسط سیما به مخاطب القا می شود،تا حد می تواند به واقعیت های روزمره نزدیک باشد ،ابعاد مختلف زندگی اجتماعی را در بر گیرد،تأثیرگذار باشد و مخاطب را در مسیر صحیح انتخاب قرار دهد؟
مجموعه تلویزیونی دل نوازان که اخیرأ به مدت پنجاه شب از شبکه سوم سیما پخش شد،نیز همچون دیگر سریالها،حول یکی از محورهای اجتماعی واقع شد: ازدواج؛ دغدغه جوانان امروز و حتی خانواده هایی که نگران مسئله ازدواج جوانان خود هستند.
دل نوازان علارقم دربرداشتن موضوعات حاشیه ای،موضوع اصلی اش ازدواج و مسائل مربوط به آن بود که متأسفانه به غیر از چند مشکل جزئی در مقوله ازدواج،اصلی ترین مشکلات رایج در جامعه و پیشروی جوانان را نادیده انگاشت.شخصیت های این داستان ارتباطی دور با مخاطب داشته و اعمال و رفتارشان مصنوعی بود.
بهزاد پسری خودساخته است که هر کاری بخواهد،انجام می دهد و آنقدر در لجبازی و یکدندگی و غرور این کارکتر غلو وجود دارد که هیچ کس حریف وی نمی شود.وی بدون توجه به نظرات بزرگترانش با دختری که یکبار ازدواج کرده و هیچ شناختی از وی و خانواده اش ندارد،ازدواج میکند و هنگام ناکامی و شکست و رو دست خوردن از یلدا و منصور،دست به رفتاری می زند که کلاه بردار حرفه ای چون منصور یارای مقابله با او را ندارد.بهزاد دارای خانواده ای مرفه است که با وجود طرد خانواده و اخراج از شغل اش باز هم می تواند نیاز های مالی خود را رفع کند و چند صد میلیون بدهی یلدا را بپردازد.حال سوال این است که چند درصد جوانان در جامعه دارای چنان شغل پر درآمد و خانواده ای ثروتمند هستند و حتی در صورت طرد شدن از خانواده شان می تواند با فروش اتومبیل گران قیمت خود و قرض کردن از پدری که تازه از آن طرف بر گشته،بدهی های همسر خود را به عمویی بپردازند که هیچ شناختی از وی ندارند؟در اینجا فرض بر این نیست که فیلم عین واقعیت باشد،اما باید شمایی از آن را در بر گیرد.

مهتاب کارکتر دیکر داستان که نمونه یک ایده ال اجتماعی است که هر انسان دوستی تلاش دارد تا شخصیت دیگران را درست شبیه شخصیت مهتاب ترسیم کند و در واقع همان مدینه فاضله ایست که در رویا تجسم می شود و فاصله ای دور با انسان امروزی دارد.دختری که تلاش دارد دیگران را به خوبی و درستکاری ارشاد دهد،به راحتی از حقوق خود می گذرد،حتی ازدواج بهزاد با یلدا را قبول می کند و در مراسم عقدکنان انها شرکت می کند،دکتر فرهاد زند را شفا می دهد و به زندگی عادی بازمی گرداند و مدام به مادر و خواهر خود اندرز می دهد که اینکار صحیح است و آن کار غلط.شخصیتی تک بعدی و معصوم و سپید،که جز خوبی هیچ نمی کند و این با واقعیت در تضاد عمیقی قرار دارد و به جرأت می توان گفت که در ساختار اجتماعی آن هم از نوع جامعه توده وار چنین کارکتری وجود ندارد و اغراقی بیش نیست.
شکوه دیگر شخصیت اغراق شده این داستان است.وی تا سر حد مرگ از رفتار بهزاد با دختر اش دلگیر است و حتی در این راستا کارش به سکته کردن و بیمارستان و عمل قلب نیز می کشد.حتی چند سوایی که به آلمان سفر می کند و پس از بازگشت،دوباره به این موضوع اشاره می کند.این با فرهنگ و سنتهای جامعه ایرانی سنخیتی ندارد.واقعیتی که همگان شاهدیم، اینست که هیچ مادری فرزند خود را تا این حد خار و خفیف نمی کند و شأن او را پایین نمی اورد چه رسد که روزی هزار بار تکرار کند که چرا دختر من را نگرفتی و دیگری را گرفتی!!!

علارقم حضور شخصیت های تک بعدی داستان،نوع روابط میان افراد نیز نقصان هایی را در بر دارد.روشنک و رامین دو همکار و بعد دو زوج جوانی که یک دم به جر و بحث کردن و بیان الفاظی نامتعارف می پردازند.این دو تمامأ در حال کل کل کردن و توهین به یکدیگرند.روشنک دختر خودخواه و مغروری که جز خود حتی همسراش را هم نمی بیند و سعی دارد همه را تسلیم خود کنه و رامین پسری کلیشه ای است که تنها دوست دارد بخنداند و گاهی با شوخی هایش کفر مخاطب را در می اورد.شاید رابطه این دو در جامعه زوجین جوان به وفور دیده شود،اما تأکید بر آن و خنداندن مخاطب بدین شکل ،نه تنها وی را پشیمان نمی کند،بلکه ترغیب به انجام یا ادامه این روند در زندگی می کند.ترویج بیننده به درگیری و جدال پی در پی،بدآموزی تربیتی این مجموعه بود که در ذهن زوجین جوان حک شد و تصور غلطی که این نوع روابط توجه دیگران را معطوف به خود می کند،از نقوص ریشه ای این پروژه تلویزیونی محسوب می شود.
رابطه رعنا و یلدا نیز از دیگر عجایب این سریال است.رعنا درست مانند دختر خود با یلدا برخورد می کند در صورتی که می داند او باعث بدبختی پسرش بوده و مقصر است.اما در بیمارستان تمام مدت در کتار یلدا دیده می شود و مدام به بهزاد اصرار می کند که با یلدا درست رفتار کند و از طلاق صرف نظر کند،حال آنکه واقعیت رابطه مادر شوهر و عروس در جامعه ایرانی چیزی خلاف این را اثبات می کند.و این بخش از داستان تنها حس رضایت درون رویایی مخاطب را بر می انگیزد.
بماند که برخی اشکالات نویسندگی نیز در این داستان مشاهده شد که غلط یا درست به خورد مخاطب داده شد.نظیر زندگی تعلیقی یلدا و عمویی که در همان ابتدا حقه بازی و شیادی اش از چشم مخاطب پنهان نماند و یا دلسوزی های اتابک برای بهزاد و همراهی با وی که رنگ انتقام از جهان را در همان آغاز به مخاطب نشان داد،در مجموع،دل نوازان تنها توانست اوقات فراغت مخاطب را پر کند و البته برای مخاطب ایرانی که با برنامه های خنک و نه چندان گیرای صدا و سیما رو به روست،اوقات فراغت ایجاد کند و آمار 85 درصد بیننده این سریال تنها از سر ناچاری و نبود امکانات تفریحی در جامعه است و البته پخش هر شب این مجموعه آن هم در ساعاتی که مخاطب هیچ کاری جز نشستن پای جعبه جادویی ندارد.
به هر حال عدم استفاده از کارشناسان روانشناسی،جامعه شناسی،ارتباطات اجتماعی و سایران،نویسندگی و کارگردانی ضعیف و غیر حرفه ای،گزینش بازیگرانی ناتوان،عدم آشنایی با واقعیات و مسائل اجتماعی و ... منجر به ساخت چنین مجموعه هایی ضعیف و غیر اصولی است که دوایی بر هیچ زخمی نخواهد بود و تنها عوام را سرگرم و مجذوب خود خواهد کرد. اینجاست که می توان به این نتیجه رسید که چرا همگان برای دستیابی به سریالهای خارجی مانند لاست،بیست و چهار،فرار از زندان و... به این در و آن در می زنند.
قلم و کاغذ
خط می کشد قلم بر پیکر کاغذ
و حکایت می کند،قصه غصه های فراق را
که از جام تنهایی دل لبریز شده
خط می کشد قلم بر سینه کاغذ
تصویر محزون و آتشین اشک را
که بر گونه های خشکیده صبر
از فراسوی سراب ابهام جاری شده
که ابتدایش هیچ بود
و انتهایش تهی است
خط می کشد قلم بر چهره کاغذ
تا محو کند هر سپیدی ِ زلال را
و حک شود افسوس هزار باید و شاید
هزار اما و اگر...
خط می کشد قلم
و سیاه میکند سپیدار کاغذ را
که درد ناگفتن ها بر جان کلام سایه افکنده
و بر ژرفای خونین ِدل خیمه زجر علم کرده
خط می کشد قلم بر بند بند کاغذ
تا رها شود از بند محنت و رنج
قلبی شکسته و دربند غم